ا

الهی بــی پنـاهــان را پنــاهـی

بسوی خسته حالان کن نگاهی

چه کم گـردد زسلطان گــر نوازد

گدایـــی را ز رحمت گاه گاهــی

مرا شرح پریشانـــی چه حاجت

کــه بر حال پریشانـم گواهـــــی


الهــی تکیـــه بر لطف تـو کـردم

که جز لطفت ندارم تکیه گاهـی

دل سرگشته ام را راهنمـا باش

که دل بی رهنما افتد به چاهی

نهــاده ســر بــه خـاک آشیـانت

گدایی، دردمنـدی ،عذر خواهـی

امید لطف و بخشش از تـو دارم

اسیری ،شرمساری ،روسیاهی

تهی دستی که با اشک ندامت

زپـا افتـــــــاده از بـار گنـــاهـــی

گرفتــــم دامن بخشنـــده ای را

که بخشد از کرم کوهی بکاهی

رحیمی،چاره سازی،بی نیــازی

کریمی،دلنـــوازی،دادخـــواهــی

خوشا آنکس که بندد با تو پیوند

خوشا آن دل که دارد با تو راهی

مـــران از آستــــــانت بینــــوا را

که دیگر در بساطم نیست آهی

مقام و عز و جاهت چون ستایم

کــــه برتر از مقام و عز و جاهی

فنـــا کــــی دولت ســرمد پذیرد

کــــه اقلیـــم بقـــا را پادشاهی

ز نخــــل رحمت بــــی انتهــایت

بیفکن ســایه بر روی گیــاهــی

به آب چشمه لطفت فرو شوی

اگر سرزد خطایی اشتباهـی

مـران یارب زدر گاهت "رسا" را

پنـاه آورده سـویت بـی پناهــی

يكي از اشعار شفيعي كدكني

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران

ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران

گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران 

(شفیعی کدکنی)

تمام دلخوشيم....قران:)


تَمـآاامــ دلخـوشے امــ...
کتآبـ کنـآرِ طآقچه اے ستـ
که گـآهے...
تَنهـآییـمــ رآ پـُر مے کند... !
و هـزآرآن بـآر در آن نـوشته شده :
خـدآااآ بزرگــ استـ ...
بُزرگـــ استـ .
بُزرگـــــ ...

اااي خداي بزرگــــــ

خدایا….
دریافته ام کسی که می گوید ” برایم دعا کن …”
از روی عادت نمی گوید….!
کم آورده است….
دخل و خرجش دیگر باهم نمی خواند…
صبرش تمام شده است ….
ولی دردهایش هنوز باقی مانده است….!!!
مهربانم..!!
کاش می دانستی چقدر دردناک است ،شنیدن جمله :
“برایم دعا کن...”
مانند شنیدن آخرین درخواست اعدامی ……!!
که هنوز به معجزه ایمان دارد….
.
پس تو ای دوست …ای همراهِ شب های تنهایی برایم دعا کن…

خــــــدااااااا

خدایا

با خودم

زندگی

سختی دارم!

سرزنش نکن...

هرگز هیچ یک از روزهای زندگیت را  !
روز خوب به تو شادی میدهد،
روز بد به تو تجربه،
و بدترین روز به تو درس میدهد ...!
فصلها برای درختان هر سال تکرار میشود،
اما فصلهای زندگی انسان تکرار شدنی نیست ...
تولد ... کودکی ... جوانی... پیری و دیگر هیچ ...
تنها زمانی صبور خواهی شد که صبر را یک قدرت بدانی نه یک ضعف!
آنچه ویرانمان میکند، روزگار نیست،
حوصله ی کوچک و آرزوهای بزرگ است ...!