داستان....
مردي با زن خود
بر سر سفره نشسته بود ميان سفره مرغي بريان نهاده بودند. سائلي بدر خانه
آنها آمده درخواست كمك كرد: صاحب خانه از جاي حركت نموده او را با عصبانيت
دور كرد مدتي گذشت آن مرد فقير شد بواسطه تنگدستي زوجه خود را طلاق داد،
زن شوهر ديگري اختيار نمود اتفاقا باز روزي با شوهر بر سر سفره اي نشسته
بودند مرغ برياني هم وجود داشت.
فقيري بر در خانه آمد شوهرش گفت خوبست همين مرغ را به فقير بدهي، زن مرغ را برداشت و بدرب خانه رفت به فقير داد، وقتي كه بازگشت شوهر متوجه شد زن گريه مي كند، سبب گريه را پرسيد. گفت آن فقير شوهر سابقم بود حكايت آزردن و كمك نكردن بسائل را برايش شرح داد شوهرش گفت به خدا سوگند من همان سائلم كه به در خانه شما آمدم و آن مرد، مرا رنجانيد.
فقيري بر در خانه آمد شوهرش گفت خوبست همين مرغ را به فقير بدهي، زن مرغ را برداشت و بدرب خانه رفت به فقير داد، وقتي كه بازگشت شوهر متوجه شد زن گريه مي كند، سبب گريه را پرسيد. گفت آن فقير شوهر سابقم بود حكايت آزردن و كمك نكردن بسائل را برايش شرح داد شوهرش گفت به خدا سوگند من همان سائلم كه به در خانه شما آمدم و آن مرد، مرا رنجانيد.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 0:37 توسط mona
|
به نام او که عشق را منزه آفرید تا انسانها با اخلاص به هم نزدیک شوند.