لباس ها...
روزي در ساحل دريا زيبايي وزشتي با هم ملاقات كردند. هر كدام به ديگري گفت:{مي خواهي شنا كني؟}
سپس جا مه هايشان را كنده و در امواج فرو رفتند. اندكي بعد زشتي به ساحل برگشت و لباس زيبايي را پوشيد و به راه خود رفت.
زيبايي از دريا برگشت و لباس خود را نيافت و از اينكه برهنه مانده بود بسيار شرمنده شد پس لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت.
از ان روز مردان و زنان به هنگام ملاقات با هم در شناخت يكديگر اشتباه مي كنند. مگر كساني كه در چهره ي زيبايي با فراست مي نگرند و مستقل از لباسش او را مي شناسند و كساني هم هستند كه چهره ي زشتي را مي شناسند . و لباس زيبايي نمي تواند چهره ي زشتي را از چشم ها بپوشاند.....
(( از آن روز حقیقت عریان و زشت اما دروغ با لباس حقیقت زیباست)))
جبران خلیل جبران
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 20:13 توسط mona
|
به نام او که عشق را منزه آفرید تا انسانها با اخلاص به هم نزدیک شوند.